هانا صیدیهانا صیدی، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

نی نی مامان حوریا

آخر چهار ماهگی و ورود به پنچ ماهگی

سلام گل مامان تا حالا چندتا اسم خوشگل برات انتخاب کریم از جمله :( هانا- حلما-روشنا- نازآفرین- روجا-و...) البته اینو هم بگم که بابا هادی فقط اسم هانا رو قبول داره و میگه اسم دختر من هانا نه چیز دیگه ای بابابزرگ ناصر هم میگه : مشکات و بابا بزرگ محمود میگه : مبینا ولی من هنوز اسمی صد در صد تعیین نکردم . مامانی جون این روزا خیلی مامان اذیت میکنی همش حالت تهوع و استفراغ و دل درد دارم ، خیلی اذیتم. آخه من نمی دونم از دست تو وروجک چه کار کنم ولی همین که تو تکون می خوری همه دردهارو فراموش میکنم و از اینکه تو سالم هستی خدا رو شکر میکنم . البته دکتر هم گفته جفت نی نی ام پایین و به این خاطر باید خیلی حواسم جمع کنم تحرکت و کار برام بد و ...
30 ارديبهشت 1392

مشخص شدن جنسیت نی نی ما

روز 31 فروردین ماه 92 بود که من و هادی به مطب آقای دکتر محمدرضا شفیعی برای سونوگرافی و تشخیص جنسیت نی نی مون رفتیم . اون روز انقدر استرس داشتم که نگو همش دعا میکردم که نی نی من سالم باشه چون تو این سه ماه خیلی اذیت شدم مامانی جونم ،همش استفراغ و دل درد و تهوع  روزهای خیلی بدی بودند البته هنوز هم تموم نشده .خیلی سریع نوبت ما شد و بعد از دقایقی فهمیدم که نی نی من و هادی دختر و کاملا سالم بعدشم با خوشحالی برگشتیم خونه و با خریدن یه پاکت شیرینی به مامان و بابای هادی و زن عموی نی نیم گفتیم که یه دختر خوشگل توراه داریم از اینکه خدا نعمت بچه دار شدن به من و هادی داده و اینکه اون یه دختر سالم سپاسگذارم و امیدوارم که قدر این نعمتش بدونم...
30 ارديبهشت 1392

بالاخره مامان شدم

  پلک جهان می پرید دلش گواهی میداد اتفاقی می افتد اتفاقی می افتد و فرشته ای از آسمان فرود آمد  سلام به زندگی و ثمره عمرم .... بلاخره مامان شدم من حوریه مامان شدم نی نی گلم آنقدر خوشحالم که هرچی فکر می کنم تو وبلاگت چی بنویسم ،چیزی به ذهنم نمیرسه این وبلاگ دو ساله که ساختم تا تمام اتفاقات قبل و بعد به دنیا آمدنت برات به یادگار بزارم هستی من دقیقا 4/12/1391 روز شنبه بو د که با یه بیبی چک فهمیدم که مامان شدم روز بعدشم رفتم آزمایش خون دادم و دیگه صد درصد مامان شدنم تائید کرد هنوز کسی نمیدونست جزء من و تو . باهم یه تصمیم گرفتیم که بابا رو سورپرایز کنیم روز 7/12/91 بابا رو به کافی شاپ دالیا توی چهارراه گل...
30 ارديبهشت 1392

به نام آفریننده انسان

با سلام من حوریه ۲۴ ساله - اول تابستون که بیاد ۳سال که ازدواج کردم با هادی جونم در حال حاضر هم نی نی نداریم، زندگی آرومی هم داریم شکر خدا دیروز برای اولین بار وارد سایت نینی سایت شدم و من هم مثل خیلی از مادرای دیگه به این فکر افتادم که یک وبلاگ برای نی نی خودم که هنوز خدا بهمون ندادش بسازم .به نظرم که ایده جالبی امیدوارم که بتونم این مسیر تا وقتی که نی نی جونم  یه خورده بزرگ میشه رو انجام بدم و اون هم از اینکار من خوشش بیاد- نی نی جونم همیشه به یادتم -هرشب - همه جا ...
30 ارديبهشت 1392

رفتن

چشمانت را باز نکن ! اینگونه بهتر است .. شاید راحتتر بروم این تمام حرفی بود که به تو نگفتم و رفتم ....... و این رفتن مانند رفتن جان از تنم بود تو را به خدا سپردم همانکه نشانی چشمانت را داد و گفت برو ! راه سختی بود تا رسیدن به تو ، عاشقانه رفتم ، جان کندم ولی رفتم در راه ، درد هایی بود که نگو و نپرس !! تا که رسیدم،خستگی راه بر دوشم بود خبر آمد باید بروم !! و این تلخترین رسم روزگار است ... اینکه تا می رسی ! باید بروی !! روزگار است دیگر ، چه می شود کرد!!؟ رسمش این است: عاشقان به هم نمی رسند ! ...
30 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

هنوز بابای از ساختن این وب لاگ خبر نداره می خوام وقتی برگشت بهش بگم میدونم که اون هم خوشحال میشه .الان بابای قصرشیرین هر ۱۲ روز یکبار میاد پیش مامانی ، الان مامانی خیلی دلش برای بابا تنگ شده اون هم همینطور همیشه جویای احوالت هست نی نی جونم من و بابا دوست داریم ولی هنوز برای امدنت نقشه نکشیدیم       ...
30 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

تولد پسرعمو سبحان روز ٦/٢/٩٠ زن عمو سارا نی نی خودش یعنی پسرعموی نی نی گل من به دنیا اورد نی نی جونم به نظرت چند سال سبحان از تو بزرگتر می شه یه سا دو سال  سه سال.... به بابای هم گفتم که این وب لاگ درست کردم خیلی خوشحال شد به امید روزی که عکسها و تعریف کارهات تو این وب لاگ بزارم گلی جونم. شاید امروز هم بریم خونه دخترخاله هات پیش خاله لیلا جون. دوست دارم بای ...
30 ارديبهشت 1392

انا الله و انا الیه راجعون

در تاریخ ٢٦ مرداد سال ٩٠ آقا علی یعنی شوهر عمه طاهره مامانتو به دست سارقین بانک سپه به شهادت رسید درست هنگامی که میخواست از پولها را از ماشین حمل پول  به بانک تحویل بده سارقین حمله کردند و اونو دو نفر دیگه از همکاراشو به شهادت رسوند و بیچاره عمه من که با 3تا پسر قد و نیم قد بیوه شد .دلم خیلی به حال عمه جونم میسوزه جون خودش یتیم بزرگ شده حالا هم تنها شد باید بچه هاشو هم یتیم بار بیار از خدا میخوام که تو این ماه رمضونی حق عمه من و بچه هاشو بگیر و قاتلینشون به دست قانون بیفتند  آقای علی مرد بسیار دوست داشتنی بود همه از دستش راضی بودند اون همیشه میخندید امیدوارم که روحش شاد باشه هر چند تو ماه رمضون تو شب قدر و ش...
30 ارديبهشت 1392

قبول نشدن مامان در آزمون استخدامی

سلام عزیز مامان گلکم بازم مامان نتونست تو آزمون استخدامی قبول بشه - دارم ناامید میشم از اینکه من یه روزی بتونم برم سریه کار دولتی و دائم ---اون بالا بالاها برای مامانی دعا کن شاید تو بتونی برای مامانی کاری کنی توپلی جون بابا هادی از قصرشیرین به سومار منتقل شد ،الان دیگه یک هفته یک هفته میره میاد .اینطور خیلی بهتر شد دیشت عمو محمدرضات بابت خرید ماشینش بهمون شام داد - محمد سبحانم ٦آبان شش ماهش تموم میشه .اونم دیگه داره بزرگ بزرگ تر میشه  
30 ارديبهشت 1392

ازدواج عمو محمدرضا

سلام نی نی گلم ، نمیدونم بهت بگم دختر گلم یا پسر نازم هر چی هستی فقط از خدا سلامتیتو میخوام .مامانی جونم عید غدیر ٢٤ آذر ماه سال ٩٠ عمو محمدرضات به جمع خروسها پیوست با سحر خانم عهد و پیمان ازدواج بستن . حالا دیگه همه عموهات متاهل شدند جات خالی کلی رقصیدیم - ولی زن عمو سارا به خاطر سبحان فسقلی نتونست برقصه   روزگار ما هم بدون تو داره میگزره بابا هادی همش تو فکر خرید ماشین  همش داره حساب کتاب میکنه  البته یه خرده هم بلند پروازی می کنه  برای همینه که همه ماشین  خریدن بغیر از ما   ...
30 ارديبهشت 1392